شما اینجا هستید
حوادث » سرگذشت جوانی در دام مافیا!

به گزارش گروه وبگردی بیلبورد چی، روزی که به پیشنهاد دوستم شاگردی در کفاشی را رها کردیم و به امید پولدار شدن از شمال کشور به مشهد آمدیم، هیچ گاه تصور نمی‌کردم به همین راحتی در دام مافیای موادمخدر گرفتار شوم و موادی را در پارک‌ها به جوانان بفروشم که حتی تلفظ نام آن‌ها نیز برایم سخت بود و …
این‌ها بخشی از اظهارات جوان ۱۹ ساله‌ای است که در یکی از طرح‌های ارتقای امنیت اجتماعی در پارک ملت مشهد دستگیر شد. این جوان که مدعی بود در شرایط بد اقتصادی فریب مافیای موادمخدر را خورده است، درباره داستان مهاجرت خود، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری سجاد مشهد گفت: در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کردم که روزی پدرم با چهره‌ای غمگین و آشفته به منزل آمد و مرا به خانه مادربزرگم برد. آن جا بود که فهمیدم پدر و مادرم از هم جدا شده اند و من دیگر مهر و عاطفه مادری را نخواهم دید. آن شب در تنهایی خودم گریستم، ولی کاری از دستم بر نمی‌آمد چرا که تصمیم گرفته بودم در کنار پدرم زندگی کنم، ولی چند ماه بعد پدرم زندگی گذشته خودش را به فراموشی سپرد و با زن دیگری که او نیز اهل بندرترکمن بود ازدواج کرد. من که نمی‌توانستم زن دیگری را در کنار پدرم ببینم، راهی خانه مادربزرگم شدم تا با آرامش به تحصیلاتم ادامه بدهم.

رقص خون پس از قتل مادر سر میز شام
با این حال همواره رویای پولدار شدن را در سرم می‌پروراندم، چون اوضاع مالی مادربزرگم نیز خوب نبود و من مجبور بودم بسیاری از خواسته‌ها و آرزوهایم را سرکوب کنم. اگرچه دایی ام به خاطر تجارت اسب اصیل ترکمن وضعیت اقتصادی خوبی داشت، اما من علاقه‌ای به اسب نداشتم و نمی‌خواستم این شیوه تجارت را بیاموزم. بالاخره با سودای پولدار شدن و درآمدزایی درس و مدرسه را رها کردم و در کارگاه تولیدی کفش یکی از دوستان پدرم مشغول کار شدم. در آن کارگاه با «سالار» دوست شدم که هم سن و سال خودم بود، ولی علاقه‌ای به کفاشی نداشت و همواره با تاخیر در کارگاه حاضر می‌شد. به همین دلیل نیز مدام از سوی کارفرما مورد سرزنش قرار می‌گرفت و من سعی می‌کردم به او دلداری بدهم. خلاصه در همین روز‌ها بود که پدرم به دلیل بیماری از دنیا رفت و من هم دیگر رغبتی به کار نداشتم. انگیزه ام را از دست داده بودم و به شیوه دوستم هر زمان که اراده می‌کردم به سر کار می‌رفتم. از سوی دیگر کارفرما به شدت از این وضعیت ناراضی بود و به ما سرکوفت می‌زد. این بود که روزی سالار پیشنهاد داد سرمایه اندکی فراهم کنیم و با اجاره مسافرخانه‌های شخصی در مشهد کار و کاسبی پر سودی راه بیندازیم. من هم پیشنهادش را پذیرفتم و با فروش زمینی که از پدرم به ارث رسیده بود تصمیم به مهاجرت گرفتم. مادربزرگم هرچه مرا نصیحت کرد فایده‌ای نداشت. به ناچار همه طلاهایش را که چند النگو و یک جفت گوشواره بود به من داد تا سرمایه کارم شود.
بدین ترتیب من و سالار به مشهد آمدیم و با پیدا کردن فردی که آشنای سالار در مشهد بود و یکی از همین مسافرخانه‌های شخصی را در اجاره خودش داشت، ارتباط برقرار کردیم. سپس با پیشنهاد «وحید» منزلی را اجاره کردیم که خیلی مخروبه بود و نیاز به بازسازی اساسی داشت تا مسافران به اقامت چند روزه ترغیب شوند، اما سرمایه‌ای که من داشتم برای این بازسازی کافی نبود. وقتی وحید پیشنهاد شراکت داد، ما هم پذیرفتیم، چون وحید مدعی بود سه ماه دیگر به تحویل سال مانده و ما همه هزینه‌ها را در تعطیلات نوروزی جبران می‌کنیم و دو برابر سرمایه، درآمد خواهیم داشت. اما زمانی که بازسازی به پایان رسید، کرونا شیوع پیدا کرد و همه آرزوهایم به سراب تبدیل شد. دیگر نه روی بازگشت به بندر ترکمن را داشتم و نه پولی که در این جا کار و زندگی کنم. در همین روز‌ها سالار به طور اتفاقی یکی از دوستانش را دید که اهل خراسان شمالی بود.
او وقتی سرگذشت ما را شنید، پیشنهاد کرد در قبال دریافت روزی ۱۰۰ هزار تومان برایش موادمخدر بفروشیم. ابتدا مخالفت کردم، اما با اصرار‌های سالار قانع شدم که پس از مدتی این کار را رها کنم. از آن روز به بعد، انواع مواد مخدر را در پارک‌های مشهد می‌فروختیم و در واقع وارد باند مافیایی موادمخدر شده بودیم و هر کدام شبی ۱۰۰ هزار تومان می‌گرفتیم. تا این که در پارک ملت به محاصره پلیس در آمدیم و من در حالی که ۳۰ گرم گل، دو بسته دی ام تی (ماده مخدری که از راه پوست جذب بدن می‌شود) و یک شیشه کتامین (نوعی ماده مخدر تزریقی) به همراه داشتم دستگیر شدم و … شایان ذکر است، عملیات ریشه یابی این باند توزیع کننده موادمخدر با فرماندهی و نظارت مستقیم سرهنگ احمد مجدی (رئیس کلانتری سجاد) ادامه یافت و این جوان ۱۹ ساله نیز با دستور مقام قضایی روانه زندان شد. ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

منبع: خراسان
انتهای پیام/





اخبار بیلبورد چی | جدیدترین اخبار ایران و جهان